تبلیغات
وب سایت خبری،آموزشی و فرهنگی منطقه آزادتجاری صنعتی ماكو
قالب وبلاگ

وب سایت خبری،آموزشی و فرهنگی منطقه آزادتجاری صنعتی ماكو
ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت . (شهید بهشتی) 
نویسندگان
نظر سنجی
بازدید کننده محترم لطفا نظر خویش را راجع به وبلاگ و موضوعات آن براساس گزینه های زیر انتخاب نمایید. باتشکر-مدیریت وب سایت خبری دروازه ی اروپا






چت باکس


داستان های پند آموز و زیبای ائمه معصومین  

حضرت على علیه السلام بر سینه عمرو  :

عمرو بن عبدود شجاعى بود كه با هزار سوار و مرد جنگى برابرى مى كرد. در جنگ احزاب مبارز طلبید، هیچ كس از مسلمین جراءت مبارزه با او را نداشت . تا اینكه حضرت على علیه السلام خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و اجازه مبارزه با او را پیشنهاد كرد. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: این عمرو بن عبدود است .
حضرت عرض كرد: من هم على بن ابیطالبم . و به طرف میدان حركت كرد و مقابل عمرو ایستاد .
بعد از مبارزه حساس ، عاقبت على علیه السلام عمرو را بر زمین انداخت و بر روى سینه او نشست
صداى فریاد مسلمین بلند شد و پیوسته به پیامبر صلى الله علیه و آله مى گفتند: یا رسول الله صلى الله علیه و آله بفرمایید على علیه السلام در كشتن عمرو تعجیل نماید.
پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود: او را به خود واگذارید، او در كارش ‍ داناتر از دیگران است . هنگامى كه سر عمرو را حضرت جدا نمود، خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آورد. فرمود: یا على علیه السلام چه شد كه در جدا كردن سر عمر توقف نمودى ؟
عرض كرد: یا رسول الله صلى الله علیه و آله موقعى كه او را بر زمین انداختم مرا ناسزا گفت : من غضبناك شدم ، ترسیدم اگر در حال خشم او را بكشم ، این عمل از من به واسطه تسلى خاطر و تشفى نفس صادر شود، ایستادم تا خشمم فرو نشست آنگاه از براى رضاى خدا و در راه فرمانبردارى او سرش را از تن جدا كردم .
آرى براى این اخلاص و مبارزه با ارزش ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
(شمشیر على در روز جنگ خندق  با ارزش تر از عبادت جن و انس ‍ است(

ابوایوب انصارى  

یكى از اصحاب بزرگ پیامبر صلى الله علیه و آله (ابوایوب انصارى )بود. موقعى كه پیامبر صلى الله علیه و آله از مكه به مدینه هجرت كردند، همه قبایل مدینه تقاضا كردند كه پیامبر صلى الله علیه و آله بر آنان فرود آید! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: هر جا شترم نشست همانجا را انتخاب كنم . تا اینكه نزدیك خانه هاى (بنى مالك بن النجار( رسید در محلى كه بعدها درب مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله قرار گرفت ، شتر به زمین نشست . پس از اندكى برخاست و به راه افتاد، باز به محل اول برگشت و به زمین نشست .
مردم نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند و هركس او را به خانه خودش ‍ دعوت مى كرد. ابوایوب فورى خورجین پیامبر صلى الله علیه و آله را از پشت شتر گرفت و به خانه خود برد.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خورجین چه شد؟ گفتند: ابوایوب آن را به خانه خود برد. فرمود: شخص باید همراه بارش و به خانه ابوایوب تشریف بردند و تا موقعى كه خانه هاى اطراف مسجد ساخته شد در خانه ابوایوب تشریف داشتند.
اول در اطاق پایین و همكف بودند بعد ابوایوب عرضه داشتند یا رسول الله صلى الله علیه و آله مناسب نیست شما در طبقه پایین و ما در طبقه فوقانى باشیم ، خوب است شما بالا تشریف ببرید.
حضرت قبول كردند و دستور دادند اثاثیه را به طبقه فوقانى ببرند. او در تمام جنگها همانند بدر و احد و غزوات در ركاب پیامبر صلى الله علیه و آله با دشمنانش مى جنگید و شهامتهاى بزرگى از خود نشان مى داد.
در جنگ خیبر پس از پیروزى در برگشت پشت خیمه پیامبر صلى الله علیه و آله نگهبانى مى داد وقتى صبح شد پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: بیرون خیمه چه كسى است ؟ عرض كرد: منم ابوایوب ... دوباره پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: خدا ترا رحمت كند. (آرى ابوایوب از راه احسان و نیكى با مال و جان این دعاى پیامبر صلى الله علیه و آله نصیب او شد)

 سه نفر در غار 

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: سه نفر از بنى اسرائیل با یكدیگر هم سفر شدند و به مقصدى روان شدند. در بین راه بارى ظاهر شد و باریدن آغاز نمود، خود را پناهنده به غارى نمودند.
ناگهان سنگى درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب ، ظلمانى ساخت . راهى جز آنكه به سوى خدا روند نداشتند. یكى از آنان گفت خوب است كردار خالص و پاك خود را وسیله قرار دهیم ، باشد كه نجات یابیم ، و هر سه نفر این طرح را قبول كردند.
یكى از آنان گفت : پروردگارا تو خود مى دانى كه من دختر عمویى داشتم كه در كمال زیبائى بود، شیفته و شیداى او بودم ، تا آنكه در موضعى تنها او را یافتم ، به او در آویختم و خواستم كام دل برگیرم كه آن دختر عمو سخن آغاز كرد و گفت : اى پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر. من به این سخن پاى بر هواى نفس گذاردم و از آن كار دست كشیدم ، خدایا اگر این كار از روى اخلاص نموده ام و جز رضاى تو منظورى نداشتم ،این جمع را از غم و هلاكت نجات ده ناگاه دیدند آن سنگ مقدارى دور شد و فضاى غار كمى روشن گردید.
دومى گفت : خدایا تو مى دانى كه من پدر و مادرى سالخورده داشتم ، كه از پیرى قامتشان خمیده بود، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبى نزدشان آمدم كه خوراك نزد آنان بگذارم و برگردم ، دیدم آنان در خوابند، آن شب تا صبح خوراك بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نكردم كه آزرده شوند.
پروردگارا اگر این كار محض رضاى تو انجام دادم ، در بسته به روى ما بگشا و ما را رهائى ده ؛ در این هنگام مقدارى دیگر سنگ به كنار رفت سومى عرض ‍ كرد: اى داناى هر نهان و آشكارا، تو خود مى دانى كه من كارگرى داشتم ؛ چون مدتش تمام شد مزد وى را دادم ، و او راضى نشد و و بیش از آن اندازه طلب مزد مى كرد، و از نزدم برفت .
من آن وجه را گوسفندى خریدارى كرم و جداگانه محافظت مى نمودم كه در اندك زمان بسیار شد. بعد از مدتى آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود. من اشاره به گوسفندان كردم . آن گمان كرد كه او را مسخره مى كنم ؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت .
پروردگارا اگر این كار را براى رضاى تو انجام داده ام و از روى اخلاص بوده ، ما را از این گرفتارى نجات بده . در این وقت تمام سنگ به كنارى رفت و هر سه با دلى مملو از شادى از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند.


 

 

حضرت على علیه السلام و كاسب بى ادب  

در ایامى كه امیرالمؤ منین علیه السلام زمامدار كشور اسلام بود، اغلب به سركشى بازارها مى رفت و گاهى به مردم تذكراتى مى داد.
روزى از بازار خرمافروشان گذر مى كرد، دختر بچه اى را دید كه گریه مى كند، ایستاد و علت گریه اش را پرسش كرد. او در جواب گفت : آقاى من یك درهم داد خرما بخرم ، از این كاسب خریدم به منزل بردم اما نپسندیدند، حال آورده ام كه پس بدهم كاسب قبول نمى كند.
حضرت به كاسب فرمود: این دختر بچه خدمتكار است و از خود اختیار ندارد، شما خرما را بگیر و پولش را برگردان .
كاسب از جا حركت كرد و در مقابل كسبه و رهگذرها با دستش به سینه على علیه السلام زد كه او را از جلوى دكانش رد كند.
كسانى كه ناظر جریان بودند آمدند و به او گفتند، چه مى كنى این على بن ابیطالب علیه السلام است !!
كاسب خود را باخت و رنگش زرد شد، و فورا خرماى دختربچه را گرفت و پولش را داد.
سپس به حضرت عرض كرد: اى امیرالمؤ منین علیه السلام از من راضى باش ‍ و مرا ببخش .
حضرت فرمود: چیزى كه مرا از تو راضى مى كند این است كه : روش خود را اصلاح كنى و رعایت اخلاق و ادب را بنمایى .


مالك اشتر 

(مالك اشتر)روزى از بازار كوفه مى گذشت با لباسى از كرباس خام و به جاى عمامه از همان كرباس بر سر داشت و به شیوه فقراء عبور مى كرد. یكى از بازاریان بر در دكانش نشسته بود، چون مالك را بدید به نظرش خوار و كوچك جلوه كرد و از روى استخفاف كلوخى را به سوى او انداخت .
مالك به او التفات ننمود و برفت . كسى مالك را مى شناخت و این واقعه را دید، به آن بازارى گفت : واى بر تو هیچ دانستى كه آن چه كس بود كه به او اهانت كردى ؟
گفت : نه ، گفت : او مالك اشتر یار على علیه السلام بود. آن مرد از كار بدى كه كرده بود لرزه به اندامش آمد و دنبال مالك روانه شد كه از او عذر خواهى كند. دید به مسجدى آمده و مشغول نماز است صبر كرد تا نمازش تمام شد، خود را بر دست و پاى او انداخت و پاى او را مى بوسید مالك سر او را بلند كرد و گفت : این چه كارى است مى كنى ؟ گفت : عذر گناهى است كه از من صادر شده است كه ترا نشناخته بودم .
مالك گفت : بر تو هیچ گناهى نیست ، به خدا سوگند كه به مسجد نیامدم مگر براى تو استغفار كنم و طلب آمرزش نمایم .


 احسان  

قال الله الحكیم : (ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم محسنون (
همانا خدا یار و یاور نیكوكاران است.
قال على علیه السلام : عاتب اخاك بالاحسان الیه
برادر دینى خود را بجاى سرزنش ، احسان و نیكى كن .
شرح كوتاه :
نیكى و نیكوكارى از صفاتى است كه خداوند صاحب این صفت را دوست دارد. همانطورى كه خداوند به ما احسان كرده است ، لازم است ما هم در برابر خوبى هاى مردم نیكى بیشترى نمایم .
اگر كسى با ما بدى هم كرد براى تاءدیب او، با احسان برخورد كنیم ، نه اینكه بدى را با بدى جواب دهیم كه موجب ازدیاد كینه و دشمنى شود.
شیوه مردان الهى این بود، كه اگر كسى به آنها سلام مى كردند، جواب سلام را بهتر كاملتر مى دادند؛ و اگر دستى براى نیكى بسوى آنها دراز مى شد افزون تر پاداش مى دادند.
دلهاى آدمیان دوستدار نیكى كنندگان است ؛ و شیطان از این عمل آدمیان صورتش مجروح و دلش جریحه دار مى شود؛ و در این راستاى محسن از منت گذاشتن ، احسان خود را خدشه دار نمى كند.


 یهودى و زرتشتى  

مرد یهودى و فقیر با شخصى آتش پرست كه مال زیاد داشت ، به راهى مى رفتند، آتش پرست شترى داشت و اسباب سفر نیز همراه داشت ؛ از یهودى سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چیست ؟
گفت : عقیده ام آن است كه جهان را آفریدگارى است و او را پرستش مى كنم و به او پناه مى برم ، و هر كس موافق مذهب من مى باشد به او نیكى مى كنم و هر كس مخالف مذهب من است خون او را بریزم .
یهودى از آتش پرست سؤ ال كرد: مرام تو چیست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست مى دارم و به كسى بدى نمى كنم و به دوست و دشمن احسان و نیكى مى كنم . اگر كسى با من بدى كند به او جز با نیكى رفتار نكنم ، به سبب آنكه مى دانم كه جهان هستى را آفریدگارى است . یهودى گفت : این قدر دروغ مگو كه من همنوع تو هستم ، و تو روى شتر با وسایل مسافرت مى كنى و من با پاى پیاده با تهى دستى ، نه از خوراك خود مى دهى و نه سوار بر شترت مى نمایى .
آتش پرست از شتر پیاده شد و سفره غذا را در مقابل یهودى پهن كرد یهودى مقدارى نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تا خستگى بگیرد. مقدارى راه كه با یكدیگر حركت كردند، یهودى ناگهان تازیانه بر شتر نواخت و فرار نمود. آتش پرست هر چند فریاد كرد: كه اى مرد من به تو احسان نمودم آیا این جزاى احسان من است كه مرا در بیابان تنها بگذارى ، فایده اى نكرد. یهودى با فریاد مى گفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم كه هر كس مخالف مرام من است او را هلاك كنم .
آتش پرست رو به آسمان كرد و گفت : خدایا من به این مرد نیكوئى كردم و او بدى نمود، داد مرا از او بستان .
این گفت و به راه خود ادامه داد. هنوز مقدارى راه را نپیموده بود كه ناگهان چشمش به شترش افتاد كه ایستاده و یهودى را بر زمین انداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است .
خوشحال شد و شتر خود را گرفت و بر آن نشست و مى خواست حركت كند كه ناله یهودى بلند شد: اى مرد نیكوكار تو میوه احسان را چشیدى و من پاداش بدى را دیدم ، اینك به عقیده خودت از راه احسان رومگردان و به من نیكى كن و مرا در این بیابان رها مكن .
او بر یهودى رحم و شفقت نمود او را بر شتر خویش سوار كرد و به شهر رساند.


حضرت امام حسین علیه السلام و ساربان  

امام صادق علیه السلام فرمود: زنى در كعبه طواف مى كرد و مردى هم پشت سر آن زن مى رفت . آن زن دست خود را بلند كرده بود كه آن مرد دستش را به روى بازوى آن زن گذاشت ؛ خداوند دست آن مرد را به بازوى آن زن چسبانید.
مردم جمع شدند حتى قطع رفت و آمد شد. كسى را به نزد امیر مكه فرستادند و جریان را گفتند. او علما را حاضر نمود، و مردم هم جمع شده بودند كه چه حكم و عملى نسبت به این خیانت و واقعه كنند، متحیر شدند! امیر مكه گفت : آیا از خانواده پیامبر صلى الله علیه و آله كسى هست ؟
گفتند: بلى حسین بن على علیه السلام اینجاست . شب امیر مكه حضرت را خواستند و حكم را از حضرتش پرسیدند.
حضرت اول رو به كعبه نمود و دستهایش را بلند كرد و مدتى مكث فرمود: و بعد دعا كردند. سپس آمدند دست آن مرد به قدرت امامت از بازوى آن زن جدا نمودند.امیر مكه گفت : اى حسین علیه السلام آیا حدى نزنم ؟ گفت : نه .
صاحب كتاب گوید: این احسانى بود كه حضرت نسبت به این ساربان كرد اما همین ساربان در عوض خوبى و احسان حضرت در تاریكى شب یازدهم به خاطر گرفتن بند شلوار امام دست حضرت را قطع كرد.

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
ادعا نمی کنیم که بهترینیم، بی ادعا خرسندیم که بهترین ها مارا برگزیده اند.
بازدید كننده محترم: مارا در هرچه بهتر و پربارتر شدن وب سایت یاری نمایید.
مدیریت وب سایت
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
--> بازدیدکننده محترم:برای ترجمه سایت به زبان دلخواه روی کشور مورد نظر کلیک کنید

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس




بیست تمپ

پ


[cb:blog_contact_href]

MEHRABANI